تبليغاتX
خزان در قلب من

خزان در قلب من

و من مسافرم, ای باد های همواره! مرا به وسعت تشکلیل برگ ها ببرید.

تقدیم به ابر بی باران ( آبجی کوچولوی خودم):

ممنونم ازت

 ۰۰۰۰۰۰۰۰**************۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سبز سبز روییده بود
غنچه ای در شبی سرد
میان همهمه ی پاییز ودل من
برگهایی آزرده و شاید هم زرد
ماتم زده و دل مرده
نگاهی زیبا داشت خزان ازغصه از درد
میان افتادگی درخت و خسته بوته ای
کنده از ریشه و بن
ریشخندی از ترحم اسمان
سوزاند تصویر زمین یخ کرده را چون
گریست ابر شیدای گرمترین فصل
دور مانده از دیار خویش
هیچ نداشت طالع این خط زندگی
نه شکوفه ای
نه دانه ای
نه میان انبوه ساقه های
جان خشکیده ی خفته جان
جوانه ای
بیا ببین خزان
پیکرسرزمین من ,بی روح و مات
چون خرابه ای

 

 

 

 

۰۰۰۰۰۰۰۰**************۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:45 توسط |


چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه ، نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی ، نتونی که رها باشی

چقدر سخته
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ، نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی ، بی در و دیوار ، نتونی همزبون باشی
چقدر سخته

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون ، غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه ، نتونی ناجیش باشی
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ، نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ، ویرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ، ساکت شی ولی تو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حسه بیرونه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:18 توسط |


ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد -

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد -

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله -

درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد -

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد -

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد -

خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا -

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد -

از آه دردناکی سازم خبر دلت را -

وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد -

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت -

با صد امیدواری ناشاد رفته باشد -

شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی -

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد -

پرشور از حزین است -

امروز کوه و صحرا -

مجنون گذشته باشد -

فرهاد رفته باشد - ...



http://asar.name/uploaded_images/Moodysson_2-737910.jpg

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:1 توسط |


این فصل را برای تو می نویسم ... تویی که هنوز در منی ... و منی که در تو به پایان خاطره رسیدم ... از بی حاصل های شبیه عشقمان... تشنگی های مفرط احساس ... اینجا چترهای سفید برای چون من باز نمی شوند... خسته ام از این همه سوخته های انتظار... مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ... گویی هیچ لحظه ای در دسترس احساس من نبودی ... اینجا همه و تو از من فرار می کنند... به جرم نگاه ناکرده به تو سیلی می خورم ... از دست سرد روزگار جاهل سیاه بخت ... قلب آلوده به خاطرات نداشته... منظورت چه بود از این همه شعر ... تو که شاعر نبودی ... رد پای نیامده ات می گوید... از غزل های نگفته... یادت هست روزی که با تراوش آواز هم آغوش بودیم؟ با بهار وصال ... و دیگر نیستی ... در این خزان ترس... یادم نمی رود رفتنت را ... برای خاموش های گریه های ممتد شبانه ام ... خاطره می خواهم ... برای این همه فصل بی تو ... تویی که هنوز در منی ... جاری نخستین عشق ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:55 توسط |


 

 

چون باز بر كشيد سر از پشت كوهسار

هنگام صبح جام بلورين آفتاب

آن گرد تك سوار

غرق سليح گشت و به ميدان جنگ رفت

تا بسترد ز نام وطن گرد ننگ رفت

 

دشتي سپاه چشم به راهش

- در انتظار

(( آيد اگر سوار

(( پيروزي است و

- فتح

(( شادي و افتخار

(( گر برنگردد ؟

- آه

چه فرياد و شيون است

(( تا دور دست ملك لگد كوب دشمن است

***

خورشيد سر نهاد به بالين كوهسار

آهنگ خواب داشت

تا آيد آن سوار

دشتي سپاه چشم براهش در انتظار

***

ناگاه

برخاست گرد راه

از دور دست دشت ميان غبار راه

آمد سوي سپاه

يك اسب بيقرار

يك اسب بي سوار

***

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:38 توسط |


برایت قصه می گویم

 ز هنگام جدایی ها

 ز روز آخر بودن 

 به خط آشنایی ها

 

 

 


::ادامــه مــطــلــب::

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:23 توسط


چه بگويم

چه گویم ! ؟.... ، از کجا بگویم ! ؟....
از سوز تنهایی هایم ! ؟....
یا از حسرت و یا غربت و انتظارم ! ؟ ....
انتظاری که حسرت بدنبال دارد و تنهایی آن غربت است .... !
و تنها بهانه من برای زندگی حسرت یک نگاه ! ....! .... !

وقتی پا به این دنیای فانی گذاشتم می گریستم
چرا که می دانستم پا به چه دنیایی گذاشتم
ولی نمی دانستم چه کنم
حالا که پا در مسیر زندگی گذاشته ام باز هم می گریم
چونکه می دانم و می بینم
که همه سعی در زنده ماندن دارند
و هیچکس زندگی نمی کند
و در وقت رفتن هم خواهم گریست
چرا که می دانم بعد از رفتنم نیز هیچکس نخواهد فهمید
اشکهایم برای چه بود
هیچکس نخواهد فهمید

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:30 توسط |


ترس من اينه كه روزي روي بالم پا بذارم

واسه بد بيني و حرفات تو رو تنها بذارم

 

ترس من از خنده هــاي تلــخ بي روح تو لب توســــت

كاش بدوني دل تنهـــام گمشـــده تو اين شب توست


::ادامــه مــطــلــب::

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:22 توسط


آغوش تو به غير من به روي هيشكي وا نكن

 منُ  ازين دلخوشي ها، آرامشم جدا نكن

 من براي با تو بودن ُپر عشق و خواهشم

 واسه بودن كنارت، تو بگو به هر كجا پر ميكشم

 منُِ تو آغوشت بگير – آغوش تو مقدسه

 بوسيدنت براي من تولد يك نفسه

 (چشماي مهربون تو منُ به آتيش ميكشه

 نوازش دستاي تو عادته تركم نميشه)

 فقط تو آغوش خودم دقدقه ها تو جا بذار

 به پاي عشق من بمون هيچكسُ جاي من نيار

 مهر لب ها تو رو تن و روي لب كسي نزن

 فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:43 توسط |


در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
 و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
 بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
 وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
 از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
 و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
 خم شو شاخه نزدیک

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:1 توسط |


یکروز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترا بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آن دم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که ترا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه میسوخت
ما تشنه خون شور بودیم
در زورق آبهای لرزان
بازیچه عطر و نور بودیم
می زد ‚ می زد درون دریا
از دلهره فرو کشیدن
امواج ‚ امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه
ویران گشتند ...
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام ترا فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا بخویش می خواند
در غربت خود خدای دریااااااااااااا

ف ر و غ



خزان در قلب من...
خنده تلخ بهار - نام پائیز گرفت
مهر هااااااا ریخته اند...
به چه می انذیشی؟؟؟

سلام...
با دست نوشته هایتان
شادابم کنیــــــــــــــد...
...شاد و موفق باشید...


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


Archives

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


Links

ترنم عشـــــق(آبجی)
هیچ و پوچ (غزال)
مرد پائیزی
زیبا ترین کلام پرواز
آوای دل
دلتنگ
عشق رقص زندگي است(عسل)
برخواسته از خاک
خواب صورتی(الهه)
موفقیت های زندگی
ستاره آبی
مهنوش
کلبه غمگین خاک خورده فراموش شده -
BAREZ
بیا تو قلبم(یاسی)
آخرین همسفر خاک
مرد تنها
BAREZ - KIA
قالب های فوق جدید وبلاگ



Amar_Site

تعداد بازديدها:



Design by : Bahar-20

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس