تبليغاتX
خزان در قلب من
جملاتی زیبا پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 10:26
* فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

* آموخته ام که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.

* برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.

* سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندهي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگاهت نمي کنند؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدهي تا همه در خلوت شبهای شان دنبالت بگردند.

* انسان بودن يعني اين که وقتي با کسي مشتاقانه کوهي را بالا رفتي اما روی  قله حس کردي که ازش بي نياز شده ای  يادت نرود که در آن پايين چقدر برایش نياز داشتي.

* جرج آلن: اگر کسي را دوست میداري، برایش بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند،مي‌شکنند.

* یاد گرفته ام:

1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.

3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

* همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

* به كسي عشق بورزید كه لايق عشق باشد ، نه كسي كه تشنه ي عشق است،
چون كسي كه نشته است يک روز سيراب ميگردد .

|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

شعری از یک مجهول شنبه بیست و یکم آذر 1388 8:45
سلام این شعر را من از کسی دزدیدم که نه نامی از شاعر میدانست - و نه نشان از او داشت-  در ضمن این شعر کامل نیست - چون خوشم آمد آنرا کاپی پیست کردم و در (خزان در قلب من) بروزش دادم

....
وکتابی داشتم

که مرا به روشنایی وپاکی
مهربانی ونیکی
دعوت می کرد
**
وکم کم به یاد آوردم
که در "مرو"
آسیابی بودکه در آن به هلا کت رسیدم
ودر مدائن
دشتی
که درآنجا
کتابهای بسیار درآتش می سوخت
 


ادامه مطلب
|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه هجدهم آذر 1388 9:12

من هر شب خواب می بینم - خواب دلتنگی ...

خواب تبسم ابرهای تیره از راه رسیده -

خواب پندار ها و انگار ها -

خواب می بینم - هراسانم ...

گل های مطلوبم در گلستانی که ندیده ام نمی رویند ...

نه بادی می وزد - نه رقص برگی روی شاخه ای ...

و ... نه زمزمه بارانی در کار است -

خواب می بینم - راز رهایی ام در لحظه آخر بر ملا شده-

موزه آرزو هایم ویران شده ...

می دانی - آرزوی آسمان به دلم مانده ...

|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

برای دیروز و فرداااااااااااا شنبه چهاردهم آذر 1388 12:5
   نمیدانم - درست یادم نیست. شاید بیش از یک سال از روز های عجیب و پرماجرای زندگی رویائی امید و دریاااا میگذرد - و چه زود هم گذشت انگار همین دیروز بود.

روی ماسه ها کنار دریاااا و پرت کردن ماسه ها بروی همدیگر - ... روز های جالبی بود انگار حقیقت داشتند.

---

کمی برای آنی که همیشه کوچولو اش مینامم - و به قول دیروزی ها ( کمی برای مُربا):

سلام!

از روزی که آمدی تا کنون تنها کسی هستی که بی باکانه اعتراف میکنم دوستت دارم!

دیروز هم دوستت داشتم و فردا نیز خواهم داشت.

همیشه در کنارت خواهم ماند. کوچولو!!!!!

 


ادامه مطلب
|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت

دریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چهارشنبه چهارم آذر 1388 9:16
يك روز بلند آفتابي
در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها
ادامه مطلب
|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

مهدی اخوان الثالث + شعر زمستان چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 14:30
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و

لغزان است

 

 


ادامه مطلب
|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

در قیر شب (سپهری) چهارشنبه بیستم آبان 1388 11:36

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

***

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

***

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

***

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

***

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است.

|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

نوشته (تو)! شنبه نهم آبان 1388 10:45
تقدیم به ابر بی باران ( آبجی کوچولوی خودم):

ممنونم ازت

 ۰۰۰۰۰۰۰۰**************۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سبز سبز روییده بود
غنچه ای در شبی سرد
میان همهمه ی پاییز ودل من
برگهایی آزرده و شاید هم زرد
ماتم زده و دل مرده
نگاهی زیبا داشت خزان ازغصه از درد

۰۰۰۰۰۰۰۰**************۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


ادامه مطلب
|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

برای خودم! سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 14:18
 

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی، بپوسی، خسته، ویرون شی

چقدر سخته دلت پر باشه، ساکت شی ولی تو سینه داغون شی


ادامه مطلب
|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

خواب شيرين شنبه یازدهم مهر 1388 19:1
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد -

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد -

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله -

درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد -

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد -

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد -


ادامه مطلب
|نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |