تقدیم به ابر بی باران ( آبجی کوچولوی خودم):
ممنونم ازت ۰۰۰۰۰۰۰۰**************۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سبز سبز روییده بود ۰۰۰۰۰۰۰۰**************۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰![]()
غنچه ای در شبی سرد
میان همهمه ی پاییز ودل من
برگهایی آزرده و شاید هم زرد
ماتم زده و دل مرده
نگاهی زیبا داشت خزان ازغصه از درد
میان افتادگی درخت و خسته بوته ای
کنده از ریشه و بن
ریشخندی از ترحم اسمان
سوزاند تصویر زمین یخ کرده را چون
گریست ابر شیدای گرمترین فصل
دور مانده از دیار خویش
هیچ نداشت طالع این خط زندگی
نه شکوفه ای
نه دانه ای
نه میان انبوه ساقه های
جان خشکیده ی خفته جان
جوانه ای
بیا ببین خزان
پیکرسرزمین من ,بی روح و مات
چون خرابه ای
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:45 توسط |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:18 توسط |
ای وای بر اسیری
کز یاد رفته باشد -
در دام مانده باشد
صیاد رفته باشد -
آه از دمی که تنها
با داغ او چو لاله -
درخون نشسته باشم
چون باد رفته باشد -
امشب صدای تیشه
از بیستون نیامد -
شاید به خواب شیرین
فرهاد رفته باشد -
خونش به تیغ حسرت
یارب حلال بادا -
صیدی که از کمندت
آزاد رفته باشد -
از آه دردناکی
سازم خبر دلت را -
وقتی که کوه صبرم
بر باد رفته باشد -
رحم است بر اسیری
کز گرد دام زلفت -
با صد امیدواری
ناشاد رفته باشد -
شادم که از رقیبان
دامنکشان گذشتی -
گو مشت خاک ما هم
بر باد رفته باشد -
پرشور از حزین است -
امروز کوه و صحرا -
مجنون گذشته باشد -
فرهاد رفته باشد - ...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:1 توسط |
این فصل را برای تو می نویسم ... تویی که هنوز در منی ... و منی که در تو به پایان خاطره رسیدم ... از بی حاصل های شبیه عشقمان... تشنگی های مفرط احساس ... اینجا چترهای سفید برای چون من باز نمی شوند... خسته ام از این همه سوخته های انتظار... مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ... گویی هیچ لحظه ای در دسترس احساس من نبودی ... اینجا همه و تو از من فرار می کنند... به جرم نگاه ناکرده به تو سیلی می خورم ... از دست سرد روزگار جاهل سیاه بخت ... قلب آلوده به خاطرات نداشته... منظورت چه بود از این همه شعر ... تو که شاعر نبودی ... رد پای نیامده ات می گوید... از غزل های نگفته... یادت هست روزی که با تراوش آواز هم آغوش بودیم؟ با بهار وصال ... و دیگر نیستی ... در این خزان ترس... یادم نمی رود رفتنت را ... برای خاموش های گریه های ممتد شبانه ام ... خاطره می خواهم ... برای این همه فصل بی تو ... تویی که هنوز در منی ... جاری نخستین عشق ...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:55 توسط |
چون باز بر كشيد سر از پشت كوهسار هنگام صبح جام بلورين آفتاب آن گرد تك سوار غرق سليح گشت و به ميدان جنگ رفت تا بسترد ز نام وطن گرد ننگ رفت دشتي سپاه چشم به راهش - در انتظار (( آيد اگر سوار (( پيروزي است و - فتح (( شادي و افتخار (( گر برنگردد ؟ - آه چه فرياد و شيون است (( تا دور دست ملك لگد كوب دشمن است *** خورشيد سر نهاد به بالين كوهسار آهنگ خواب داشت تا آيد آن سوار دشتي سپاه چشم براهش در انتظار *** ناگاه برخاست گرد راه از دور دست دشت ميان غبار راه آمد سوي سپاه يك اسب بيقرار يك اسب بي سوار ***
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:38 توسط |
برایت قصه می گویم ز هنگام جدایی ها ز روز آخر بودن به خط آشنایی ها
::ادامــه مــطــلــب::
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:23 توسط
چه بگويم چه گویم ! ؟.... ، از کجا بگویم ! ؟.... وقتی پا به این دنیای فانی گذاشتم می گریستم
از سوز تنهایی هایم ! ؟....
یا از حسرت و یا غربت و انتظارم ! ؟ ....
انتظاری که حسرت بدنبال دارد و تنهایی آن غربت است .... !
و تنها بهانه من برای زندگی حسرت یک نگاه ! ....! .... !
چرا که می دانستم پا به چه دنیایی گذاشتم
ولی نمی دانستم چه کنم
حالا که پا در مسیر زندگی گذاشته ام باز هم می گریم
چونکه می دانم و می بینم
که همه سعی در زنده ماندن دارند
و هیچکس زندگی نمی کند
و در وقت رفتن هم خواهم گریست
چرا که می دانم بعد از رفتنم نیز هیچکس نخواهد فهمید
اشکهایم برای چه بود
هیچکس نخواهد فهمید
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:30 توسط |
ترس من اينه كه روزي روي بالم پا بذارم واسه بد بيني و حرفات تو رو تنها بذارم ترس من از خنده هــاي تلــخ بي روح تو لب توســــت كاش بدوني دل تنهـــام گمشـــده تو اين شب توست
::ادامــه مــطــلــب::
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:22 توسط
آغوش تو به غير من به روي هيشكي وا نكن
منُ ازين دلخوشي ها، آرامشم جدا نكن من براي با تو بودن ُپر عشق و خواهشم واسه بودن كنارت، تو بگو به هر كجا پر ميكشم منُِ تو آغوشت بگير – آغوش تو مقدسه بوسيدنت براي من تولد يك نفسه (چشماي مهربون تو منُ به آتيش ميكشه نوازش دستاي تو عادته تركم نميشه) فقط تو آغوش خودم دقدقه ها تو جا بذار به پاي عشق من بمون هيچكسُ جاي من نيار مهر لب ها تو رو تن و روي لب كسي نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من 
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:43 توسط |
در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
خم شو شاخه نزدیک
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:1 توسط |
| ||||||